حسين فاطمى

78

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )

أخلني « 1 » فأمر من حضر فخرجوا فقلت له : جعفر بن محمّد عليهما السّلام يقرئك السّلام و يقول لك قد آجرت عليك مولاك رفيدا فلا تهجه بسوء فقال : و اللّه لقد قال لك جعفر بن محمّد هذه المقالة و أقرأني السّلام ؟ ! فحلفت له فردّها علىّ ثلاثا ثمّ حلّ أكتافي ثمّ قال لا يقنعني منك حتّى تفعل بي ما فعلت بك قلت ما تنطلق يدي بذاك و لا تطيب به نفسي ؛ فقال : و اللّه ما يقنعني إلّا ذاك ففعلت به كما فعل بي و أطلقته فناولني خاتمه و قال اموري في يدك فدّبر فيها ما شئت . « 2 » ترجمه : رفيد گفت : ابن هبيره بر من غضب نمود و قسم ياد كرد كه مرا بكشد . از او فرار كردم و به حضرت صادق عليه السّلام پناه بردم و قضيّه خود را عرض نمودم . فرمود : برو به طرف او و از طرف من به او سلام برسان و به او بگو كه : رفيد غلام تو را به تو سپردم با زبان بد به او حرف مزن . عرض نمودم : فدايت شوم ! او مردى شامى و بدانديش است . فرمود : همانطور كه گفتم پيش او برو . پس رو كردم و آمدم . در بيابان بين راه كه ميرفتم ، اعرابى كه قيافه‌شناس بود به من رو كرد گفت كجا مىروى ؟ روى تو را روى كشته مىبينم . پس گفت : دستت را به من بنما . بيرون آوردم . گفت : دست مقتول مىبينم . پس گفت : پاهاى خود را ظاهر ساز . آشكار نمودم . گفت : پاى مقتول مىبينم . سپس گفت : جسد خود را هويدا ساز نشان دادم . گفت : جسد كشته مىبينم . پس از آن گفت : زبانت را بيرون آور . بيرون آوردم . گفت : برو باكى بر تو نيست زيرا كه در زبانت رسالت و پيامى هست كه اگر به كوه‌ها برسانى مطيع تو ميگردند . به در خانه ابن هبيره رسيدم اذن خواستم . چون داخل شدم بر او ، گفت ، خائن به پاى خود آمده ( مثلى است در عرب ) اى غلام ! شمشير و پوست بياور و امر كرد كتف مرا بستند و شمشيرداران گرد من ايستاده بودند براى اينكه گردنم را بزنند . گفتم : اى امير ! تو مرا نياوردى ، من خودم آمدم و مطلبى دارم كه آن را ذكر مىنمايم . گفت : بگو . گفتم : مرا در خلوت قرار بده . پس امر كرد حاضرين بيرون رفتند . گفتم : جعفر بن محمّد عليه السّلام به تو سلام مىرساند و مىفرمايد : پناه دادم به تو مولاى تو را رفيد را مبادا آزارى به او برسانى . پس از روى تعجب گفت . تو را به‌خدا جعفر بن محمّد چنين فرموده و مرا سلام رسانده ؟ قسم براى او ياد كردم . سه مرتبه همين سؤال را از من نمود همان جواب را گفتم . پس دستهاى مرا گشود و گفت : به اين اندازه قناعت

--> ( 1 ) . أخلنى يعنى خلوت بگذار مرا . ( 2 ) . « أنيس الادباء » ، ص 77 ، الكافى 1 / 473 .